بسم رب الشهدا و الصدیقین
متن اول :
راحیل را با چادری به اتمام رساندیم که تار و پودش خاک های شلمچه را به خود گرفته بود و ما دلمان را در جای جای شلمچه جا گذاشته بودیم.
اما پیش از وداع سخت شلمچه، در فتح المبین به یاد محسن وزوایی با مادرمان زهرا (سلام الله علیها)عهد بستیم.
و درفکه و با یاد باقری تفکر خاک گرفته مان را تکاندیم.
به هویزه که رسیدیم بر آن شدیم تا ادامه دهنده نسل دانشجویانی از جنس علمالهدی باشیم، دانشجویانی که آنها را با قرآن می شناسند.
در طلائیه و سه راهی شهادتش قسم خوردیم چشم و سرمان را همچون همت وقف خدا کنیم.
برای اروند و غربت شهدایش همقسم شدیم تا آوینی باشیم و روایت فتحشان را به گوش عالمیان برسانیم.
کوچمان را با دلتنگی وداع گفتیم اما عهدمان با شهدا را آغاز کردهایم تا همچون آنان با پای دل راهیِ نور شویم...✨
۱۴۰۱/۱۲/۲۰
:متن دوم
چه قشنگ گفٺ:
شهیدشوشٺری
دیروز دنبـال گــمنامے بودیم
و امروز مواظبیم نآمـمان گُم نَشود...
جبھ بوے ایمان مےداد
و اینجا ایمآنمآن بومےدهد...
به وقت یادمان شلمچه✨
متن سوم:
عزیزم امروز تو را در «تاوان» دیدم. سرگردان میان خیابانِ پرازدحام جا مانده. چشم دوخته بودی به منی که روزگار بیاختیار میبردم. همهمهی بوقو بگو و مگوی عابرین زمان، مانع نمیشد صدای نگاهت را بشنوم. گفتی: «برگرد، برگرد، برگرد پیش من...»
چشمانم را میبندم و درون ذهنم وقایع این چند سال را مرور میکنم، چقدر بالا و پایین داشته زندگی، افتادهام و بلند شدهام، نفس کم آوردهام و نفس تازه کردهام، خسته شدهام و خستگی در کردهام، دویدهام و نرسیدهام، چقدر آرزو داشتهام که به وقتش محقق نشده است و بعدها که به آنها رسیدهام ذوق قبل را نداشتهام، تمرین کردهام که با تنهایی خود رفیق شوم، خندیدن به چیزهای کوچک را بلد شدهام، سعی کردهام که غمهایم را بپذیرم و آنها را بخش لاینفک زندگی بدانم، مو سفید کردهام، چقدر پای عاشقیام میلنگد، بارها و بارها تغییر کردهام، مسیر عوض کردهام و دلم برای گذشته تنگ شده است. ولی نگذاشتهام هیچوقت حسرت چیزی به دلم بماند، حداقل طی این چند سال اخیر. سعی کردهام مهربان باشم و محبت بورزم، صبر پیشه کنم و گلهای در کارم نباشد،خودم را مدیون سختیهای زندگی میدانم، چقدر روحم قد کشیده است.
محبوبم حالا که به تو مهاجرت کرده ام به آعوشت پناه آورده ام مرا به پناهندگی بپذیر....
اولین و آخرین پناهگاه♡
برچسب:
نویسنده: الینا طاهری